تبلیغات
پـــــــــــــــــــــــــاتوق - ب ِ مثل ِ بابا . . .

پـــــــــــــــــــــــــاتوق

ب ِ مثل ِ بابا . . .


یادم می آید هجی ِ حروف ِ مقدس ِ نامش را زودتر از زود به زبان آوردم..


وقتی دندانهایم داشت تازه در می آمد..


بگو با....با....


وقتی میخواسم به کلاس اول بروم..


ب ِ مثل ِ بابا...



حال ِ این روزهایش را  نمیفهمم


وقتی که صدایش میزنم


با این که چشمانش می خندد


اما اشک در چشمان ِ میشی رنگش چه قشنگ حلقه میزند..


شاید هنوز قدکشیدن ِ من را باور نکرده..


شاید هم..


وقتی میگویم بابا..


همینطور خیره میشود به من


و


من هم از شرم نگاهم را میچرخانم به آن سو


چه راحت میشود تکیه کرد به او..


شانه های بابا محکم ترین تکیه گاه ِ دنیاست...


وقتی بخندد من هم میخندم..


از خستگیش خسته میشوم..


از ناراحتیش هم دلگیر...

.

.

.


صدایش میزنم جوابم را نمیدهد..


دوباره میگویم..


بابا...


باز هم جوابم را نمی دهد


میدانم که میشنود ..


میخواهد بازهم صدایش بزنم..


ومن مانندِکودکیم صدایش میزنم


باآآآآآآآآآباآآآآآآآآآ


میخندد...


میخندم...


میخندیم...


من با این خنده ها زندگی میکنم . . .



[ یکشنبه 14 خرداد 1391 ] [ 11:46 ب.ظ ] [ موژان زین العابدین ]

[ نظرات() ]